شفای زبان در مسجد جمکران
بسم الله الرحمن الرحیم
اسم:عبدالرحیم فامیل: بلورسازمشهدی . اسم پدر:محمّد تقی. ساکن خراسان رضوی
بنده(در سال 1355شمسی)مبتلا شدم به ناراحتی دندان.به چند پزشک مراجعه کردم .همه محوّل کردند به دانشگاه علوم پزشکی مشهد.از شدّت ناراحتی مجبور شدم به دانشگاه علوم پزشکی مشهد-که در پارک ملت مشهد است-مراجعه کردم.
نشستم تا نوبتم شد.مأموری آمد مرا برد و رسیدگی کردند.گفتند:باید دو آمپول تزریق شود تا آماده گردد.دو آمپول تزریق کردند.پس از نیم ساعت آمدند و دست به صورتم زدند.گفتند:حالا آماده است.
لباس تنم کردند و بردند زیر دست یک پزشک و او دندان را کشید.بنده زاده هم پزشک است به نام محمود بلور ساز.ربع ساعت بعد،آقای پزشک به پسرم گفت:کیستی در دهان ایشان پیدا شده است که خطرناک است.با ایشان صحبت کنید که اگر صلاح می دانید ،الآن که در اتاق عمل است،آن کیست را هم برداریم.بنده اشاره کردم که بلامانع است.آقای دکتر دستور داد چیزهایی که لازم بود،گرفتند و آوردند .مرا روی تخت خواباندند و (با جرّاحی،)کیست را برداشتند.من از هوش رفتم ،به گونه ای که متوجه نشدم چه زمانی مرا به اتاق بردند.پس از یک ساعت،مرا به منزل منتقل کردند.خیلی ناراحت بودم(و درد داشتم)قبل از این عمل(جرّاحی)آرامش بیشتری داشتم.(خانواده ام)به پزشک مراجعه کردند که ایشان خیلی درد می کشد.وی گفته بود که عمل او سنگین بوده است.درد او برطرف می شود.چند روز گذشت؛اما من قدرت گویایی نداشتم.
حدود دو سه ماه،این وضع ادامه داشت.به پزشک مراجعه کردم .گفت :چیزی نیست .شوکه شده اید و تا دفع نشود،قدرت گویایی شما به صورت اول بر نمی گردد.
به همین منوال ماندم.قدرت تکلم نداشتم .اگر کسی چیزی می پرسید،پاسخ او را با نوشته می دادم.
مدتی گذشت.خانمم به ناراحتی دندان مبتلا شد.به دکتر شمس مراجعه کرد.موقع کشیدن دندان،بدنش به لرزه در آمده بود دکتر به او می گوید:خانم !کشیدن دندان،ناراحتی ندارد.چرا ناراحتی؟!
وی پاسخ می دهد:که برای همسرم چنین اتّفاقی افتاده و او نزدیک سه ماه است نمی تواند صحبت کند.پزشک به همسرم می گوید:من دندان شما را نمی کشم… .
خانمم پس از این ماجرا رفتارش با من عوض شد.خیلی به من اظهار محبت می کرد.اربعین سیّد الشهدا پیش آمد.ایشان مشغول زیارت شد.من او را قسم دادم که بگوید چه اتّفاقی افتاده که این گونه نسبت به من اظهار محبت می نماید؟
او در پاسخ ،شروع کرد به گریه کردن و گفت که دکتر شمس به او گفته که عَصَب گویایی شما قطع شده و دیگر به هیچ وجه،خوب نخواهی شد.
به پزشک های دیگری در تهران،اصفهان،و شیراز مراجعه کرد؛ولی نتیجه ای نداشت،تا این که روزی به تهران آمده بودم .در مسجد امام ،نمازم را فرُادا (با حدیث نفس)خواندم.پس از نماز،انقلابی در من پیدا شد.مشغول اعمال خود بودم که دیدم سیدی(با لباس روحانی)دست های خود را روی پشت من گذاشت و صورت مرا بوسید و گفت:چه شده؟چه مشکلی داری؟بگو!من مشکلت را حل می کنم.من که قدرت سخن گفتن نداشتم،دو سه بار اشاره کردم که نمی توانم صحبت کنم .آخر،ناچار شدم کاغذ و قلم در آوردم و نوشتم:بنده مطلقاً قدرت گویایی ندارم.مشکل من این است که نمی توانم صحبت کنم.چه فرمایشی دارید؟
وی گفت:من سیّد جلال علوی تهرانی هستم.
آیا شما این جا،منتظر کسی هستی؟عرض کردم:بله.قرار است ساعت 2برادرم بیاید دنبالم،هنوز ساعتِ 2 نشده .
ساعت 2شد.برادرم آمد مرا ببرد .آقای علوی هم حضور داشت.وی گفت :آقای بلور ساز!من نمی گذارم ایشان تنها باشد.باید حتماً بیاید منزل ما.منزل آقای علوی در قلهک بود.بالأخره آقای علوی ما را برای صرف نهار به منزل خود برد.
پاسخ های من به سؤال های ایشان همه کتبی بود.
پس از صرف ناهار،آقای علوی به برادرم گفت:اگر شما می خواهید تشریف ببرید،بروید.ایشان مهمان ماست.منتظر نباشید.آدرس منزل و شماره تلفن خودش را هم به او داد.
من نوشتم:اجازه رفع زحمت بدهید.ولی ایشان موافقت نکرد.شب منزل ایشان بودم.پس از تهجّد،به من فرمودند:من تا طلوع آفتاب،بیدار هستم و بعد از نماز صبح،به خواندن قرآن و اعمال مستحبّی می پردازم.شما اگر مایل هستید ،استراحت کنید.
نوشتم:خیر!تا اوّل آفتاب،در خدمت شما هستم.پس از صرف صبحانه ،ایشان فرمود:با قرآن استخاره کردم که اگر خوب آمد،شما را برای درمان،راهنمایی کنم.
این آیه آمد:(( و ننزل من القران ما هو شفا و رحمه)).اسراء،آیۀ 82
سپس به مطلبی که آقا شیخ عباس قمی درمفاتیح در مورد مسجد جمکران نقل کرده،اشاره کرد و به من گفت:
عهد کن چهل شب چهارشنبه ،به جمکران مشرّف شوید.((تو که هر کجا رفتی،خوب نشدی.یک کاری من می گویم،انجام بده.
اگر نتیجه نداد که ثواب می بَری و اگر نتیجه داد،خدا را شکر کن ،و آن این است که چهل شب چهارشنبه برو مسجد جمکران و متوسل شو))اگر خداوند صلاح بداند،شفا عنایت می فرماید.
من راهنمایی ایشان را پذیرفتم و برنامۀ خود را طوری تنظیم کردم که چهل هفته مرتب از مشهد به جمکران بروم.به همین جهت،همیشه بلی هواپیما و اتوبوس برای چند هفته داشتم،که اگر از طریق هواپیما امکان پذیر نبود،با اتوبوس مشرّف شوم و برنامۀ رفتنم تا چهل هفته ادامه داشته باشد،و اگر قطع شد،از نو شروع کنم.
در هفتۀ سی و ششم ،یا سی و هفتم ،شب چهارشنبه مشغول اعمال مسجد جمکران بودم.سر به سجده گذاشتم برای صد صلوات.یک مرتبه دیدم هیاهویی بلند شد که آقا (امام زمان(عج) )مشرّف شدند. من در حال سجده نمی دانستم وظیفۀ من چیست؟نذر خود را رها کنم و درک فیض محضر آقا را بنمایم،یا برنامۀ خود را ادامه دهم؟
با خود گفتم:
وظیفۀ من این است که به عهد و نذر خود عمل کنم که آن،واجب تر است.صلوات من تمام شد .بلند شدم در نماز آقا شرکت کردم و به تشهّد ایشان رسیدم.
وقتی که خواستند تشریف ببرند،جمعیت هجوم آوردند .من توانایی نداشتم .بلند شدم و تکیه به دیوار دادم.وقتی به من رسیدند،حالم منقلب بود.وقتی چشمشان به من افتاد ،با شدّتی عجیب و غریب فرمودند:((حاجت تو بر آورده شد.بلند سلام کن!)).
سلام کردم و تمام شد .اما آن هیبت و شدّتِ بیان ،مرا از حال برد.به زمین افتادم.دیگر هیچ چیز متوجه نشدم.اطرافیان،خیال کردند حالت غشوه بر من مستولی شده و شروع کردند به آب پاشیدن.به حال آمدم.آن جا نشستم تا آرامش پیدا کردم.تا طلوع آفتاب،حدود یک ساعت طول کشید. و بعد ،از مسجد خارج شدم؛ولی برنامۀ آمدن به مسجد جمکران را تا کامل شدن چهل شب چهارشنبه ،ادامه دادم.
با عنایت و توجهات مولا،قدرت سخن گفتن به من بازگشت.به همین جهت ،وقتی به مشهد بازگشتم،عهد کردم آنچه را دارم ،تقدیم کنم.محلّی داشتم در مقابل بازار رضا به نام پاساژ موسی (فعلی)که دارای ده هزار متر بنای ساختمان و یکصد و هشتاد مهمانپذیر بود.این بنا را که در پنج طبقه و دو طبقۀ همکف آن تجاری با یکصد و هشتاد باب مغازه ،به انضمام کلیۀ (امکانات برای)نیازمندی های زائران و مستأجران احداث شده بود،به خیریۀ انصار الحجه به مدیریت آقای سمیعی واگذار نمودم.
خدا را سپاس گزارم که هم نعمت((قدرت تکلم))به من بازگشت و هم این رحمت و سعادت نصیب من شد))(که به زیارت مولایم نایل شدم).
دانشنامه امام مهدی(عج)،ج5،ص260
روزنه هایی از عالم غیب،ص38
برای اطلاعات بیشتر به همین کتاب مراجعه کنید







